
بازهم روزمرگی : شبها از پس هم میایند و عشق خاکستری شده و هیچ چیز رنگ خوشبختی ندارد...
بدو به اتاق خواب
در چمدان دست چپ
تبر محبوبم را پیدا کن
اینقدر وحشتزده مباش
این فقط یک مرحله گذر است
یکی از روزهای بد من
دوست داری تلوزیون تماشا کنی ؟
یا لای شمدها بروی ؟
یا به بزرگراه خلوت بیندیشی؟
دوست داری پرواز کنی؟
اصلا دوست داری؟
این فقط آجری از این دویار بزرگ است...
همه اش ، آجر هایی بود بر دیوار
همه تان سر تا پا آجرهایی بودید در دیوار
بدرود ای دنیای ظالم
درود ای دنیای ظالم
امروز ترکت می کنم
بدرود ، بدرود ، بدرود
بدرود ، همه ی مردم
چیزی نمانده که بگویید
تا تصمیم را عوض کنم؟
من از من می ترسم...




نظريه ای بر آزادي:

« اگر خدا وجود داشته باشد، پس همه چيز تحت تابع اوست و من قادر به انجام هيچ كاري به اراده خود نيستم و اگر وجود ندااشته باشد، همه چيز متعلق به من است و من ناگزيرم، ازاد بودن و اختيار داشتن را بپذيرم.»
در نظر بعضی،عالي ترين درجه ي نهايي و عدم وابستگي يك انسان از ميان بردن انكار هاي وجود خويش است. و اگر انسان مي تواند، به اراده شخص خود، به زندگي خود پايان دهد، دليل بر اين است كه به اين درجه از رهايي رسيده است. خودش خداست. و اگر خدا وجود ندارد ممن خود خدا هستم. «و كريلوف (یکی از شخصیت های رمان تسخیر شدگان اثر داستایوفسکی) اين جمله ي شگفت آور را نيز به اين سخن مي افزايد: انسان فقط براي اين خدا را خلق كرده كه بتواند بدون خود كشي زندگي كند»
انسان براي اين بت ساخته و ديوار هاي دين را برافراشته كه در برابر آزادي بي بند و باري، كه او را به وحشت مي افكند، سدي ايجاد كند. او از ترس آزادي خود را محبوس مي كند. انسان در مقابل خلق و افرينش خاص خود احساس ضعف مي كند. و باز كريلوف وارد بحث مي شود و همان موضوع به صليب كشيده شدن مسيح را از بيان هيپوليت مطرح مي كند:« اگر خود مسيح هم از تبعيت احكام و قوانين طبيعت معاف نيست، پس سراسر سياره ما جز دروغ چيزي نيست. مدار اين سياره بر دروغ مي گردد. و تاييد يك بازي ابلهانه.» "1
پس اگر اصل خدايي در شكل قديم آن مبهم و بي معني است، و انسان بي آنكه خودش خواسته باشد خداست، بايد آزمايشي از يك نظم حقيقي به جهان بياورد. خودكشي كريلوف كه به هيچ دليل خاصي نمي تواند عامل آن باشد، توجيه مفهوم اين آزادي كامل است كه مي خواهد از انسان، ارباب جهان بسازد.
کریلوف :«كسي كه اولين پيشواست بايد خودش را بكشد وگرنه چه كسي آغاز خواهد كرد. من خودم را مي كشم فقط براي آغاز كردن و ثابت كردن.» « من آغاز مي كنم. من در را مي گشايم» بعد از خودكشي و فداكاري كريلوف مردم خواهند فهميد و ديوار هاي اخلاقي مسيح را خراب خواهند كرد و به نوبه خود خدا خواهند شد. «آنگاه انساني به وجود آمد؛ خوشبخت و مغرور كه زندگي كردن يا نكردن براي او بي تفاوت است، اگر بخواهد زندگي مي كند و اگر هم نخواهد نمي كند،هيچ اجبار و جبري در كار نيست،اين است ازادي مطلق هر انساني». او خود را مي شكد تا آدمي را نجات دهد، هم چنان كه در گذشته مسيح براي نجان انسان به كشتن تن داد و مصلوب شد. او با خودكشي خود مي خواست تمام مردم را نجات دهد.
1: منظور از اينكه «اگر مسيح هم از تبعيت احكام و قوانين طبيعت معاف نيست» منظور هيپوليت اين است كه: زماني كه خود مسيح هم مي دانسته كه اگر برود، به صليب خواهد كشيده شده شد،پس چرا رفته؟
ايا رفتن مسيح هم در نوع خود يك نوع خود كشي است؟ اين هم از همان دست خودكشي هاست كه كريلوف اعلام دارد كه، براي ازادي بشر است.؟
اگر بنای همچين اعتقادي،مبني بر اين باشد كه مسيح براي بشر دست به خودكشي زده است،و البته اين مختص تنها به مسيح نيست،بلكه شامل ديگر پيامبران و امامان نيز مي شود، هر دو از بار هدف، در يك مبنا قرار مي گيرند. ايا اين قابل قياس است با هر خودكشي. مثل خودكشي كريلوف كه به گفته ي خود راوي داستان هم به هيچ دليلي انجام شده، در راستاي همين نجات بشر هستند.؟ آيا به موقعيت و شرايط حاكمه بستگي نداشته؟ مثلا، مسيح و ديگر پيامبران كه در شرايط عادي دست به اين كار مي زدند؟ آیا انها در شرايط خاصي به گونه اي مجبور به انجام همچين كاري نبودند؟، و اگر همچين كاري را اصولا نمي كردند، همان در خطر بودن شرايط انسان در ميان نبوده؟،آیا آنها براي در خطر نبودن زندگي انسان دست به همچين كاري نزده اند؟، و با اين اوصاف آای خود کشی کریلوف هم از آن دست خودكشي های است که در راستاي ازادي و تحقق ارمان هاي بشری قرار می گیرد؟، مگر آن هم در شرايط خاص براي آزادي خود، و ديگري آن اينكه براي رسيدن به يك نوع قانون شكني، از جانب فرد بر قرارداد هاي محيطي و طبيعي. براي يك انسان آزاد به مفهوم مطلق ان، بي معني است كه كه به انسان اين اجازه را ندهد،كه ادامه ي زندگي و يا عدم آن را انتخاب كند، منع خودكشي برايش محدوديت آورده و پس او يك انسان به مفهوم مطلق ازاد نيست. آیا این خودکشی با خودکشی مسيح و ديگر پيامبران متفاوت است؟ در اعماق وجودم چیزی می گوید نه، ولی در این بالا بالا ها وضع جوری دگر است. احساس می کنم که اگر به اعماقم گوش دهم فرضیه ها از بین می رود، ولی عقاید ولی نسبت به آن حس نزدیک تری دارم چون احساس می کنم که خودکشی ها در دو شرايط كاملا متفاوت قرار داشتند. البته خودکشی کریلوف نیز كاملا قابل نكوهش و تقدير است، البته از جانب نوع انديشه و تفكر بر اختیارات انسانی و گرایش های تند انسان گرایانه در قالب نکوهش خودکشی. با تمام عیب های که می توان از آن گرت ،باز هم به اين معنا هم نيست كه بتوان آن را رد کرد. به شدت هم تحت تاثير اين نوع عقيده قرار گرفته ام، و احساس مي كنم که می توان این طرز تفکر را در کنار قوری و سماور خویش ، در لبه ی طاقچه ،زیر آن فنجان قرار داد. بهتر است کمی در بارهاش فکر کرد، هر چند که «حالا مسئله ی فکر کردن نیست، موضوع واقعیت است»
آنچه مردم، ان را بهترین بهانه باری زیستن می دانند، بهترین بهانه نیز برای مردن است. آلبر کامو
خواب یک نفهم... نیمه شب بود، در حوالی
تابستان، این را از روی زیر پیرهنی که پوشیده بودم فهمیدم، در حیاط ایستاده بودم،
حیاط نقلی ای بود، با سو سوی از نور روشن شده بود، که بسیار ضعیف بود، نور وارده
در حیاط، زرد بود، از آن نور های که فقط روی تیر چراغ برق می بینیمشان، ولی در ایوان
یک لامپ با نور نور مهتابی وجود داشت، که خاموش بود، و در کوچه هم تیر چراغ برقی
نبود، ولی نوری زرد رنگ، کف حیاط را روشن کرده بود... انگار حیاط نور زرد رنگی را
را قرض گرفته بود... ولی از کجا...؟ خانه آرام بود، البته،
خانواده در خانه بود، از پشت شیشیه ی پنجره ی بزرگ در ایوان می دیدمشان، ولی نمی
شنیدمشان، هر چند گاهی می خندیدند، که فقط می دیدم از پشت، همان پنجره ی بزرگ در
ایوان... انگار، تخمه ای هم می شکنند... نفهمیدم که کی به در حیاط
رسیدم، و کی در را باز کردم، ولی کوچه را می دیدم که عده ای فرار می کنند و می
خنندند، و عده ای هم به دنبال آنها هستند، و برخی از آها لباس های ضد گلوله دارند،
و ناگهان یکی به طرف من آمد، همان نمای باریک بین درِ نیمه باز حیاط، با ورود او
بسته و تاریک شد، و می خواست به زور وراد شود، که موفق شد... و نیت هم داشت که
سینه ی مرا با تیر سوراخ کند، ولی ... چرایش انگار اصلا مهم نبود... او دختر بود،
با اینکه هیچ چیزی از اون مشخص نمی شد، این را فهمیدم و حال او وارد خانه شده و در
گیری بین من و او. نمی گذارم سر تفنگ به سمت من بیاید، و در حین این درگیری ها، به
ایوان نزدیک می شوم، می بینم که هنوز خانواده مشغول شکستن تخمه هستند و هر از چند
گاهی می خندند، و فریاد می زنم که: کمک ... کمکم کنین..." ولی سودش هیچ
بود... او همچنان نیت کشتن را دارد، رو به آن جانی می کنم، می بینم که هیچ لباس
امنییتی در تن ندارد، مطمئن شدم که دختری است با موهای بسته شده ی زرد رنگ
(طلایی)، با همان اندام های و ژشت های زنانه با همان پاشنه های بلند، ولی همچنان
می خواهد بکشد، و حال چاقوی در دستش است، نفهمیدم که چه وقت، تفنگش تبدیل به چاقو
شد؟ ولی این مهم نبود که چه وقت چاقو به تفنگ تبدیل شده، مهم این بود که می خواست
که با آن چاقو، پهلوی مرا جر بدهد، و تلاش های من ادامه داشت، دیگر چاقو به پهلویم
رسیده، و تیزی اش را روی پهلویم حس می کنم، دارد فشار می آورد و تاب من هم کم شده،
چاقو دارد فشار می آورد، چشم هایم را بسته ام و منتظر فشار چاقو... ناگهان، در ایوان
یکی از اعضای خانواده را می بینم که به طرف ما می آید چشم هایم را باز می کنم، می
بینم دخترک نیست، .و حال کتابی زرد رنگ و یک چاقوی آشپزخانه در دست
دارم، و مشغول فرو کردن چاقو در سینه کتاب، زرد رنگ هستم، و وقتی که
چاقو را بیرون می آورم می بینم که آغشته به قطرات خون است، دوباره با فشار بیشتر
این کار را می منم، و حال دارد لذت بخش می شود، و توانای من هم بیشتر می شود، و
برای چندمین بار این کار را می کنم، و چاقو را در سینه ی کتاب زرد رنگ فرو می کنم،
و قطرات خون کتاب از برگ هایش به زکین می ریزد... و حال چاقو را بالا گرفته ام و
به قطرات کمرنگ خون بر روی چاقو نگاه می کنم و با شادمانی و یا خنده های از روی
خشم و پیروزی، وارد اتاق می شوم، و نفهمیدم ، کتاب چه شد؟ انداختمش یا اینکه در
دستانم است؟ نفهمیدم ، خواهری که به ایوان آمده بود، چه شد؟ نفهمیدم ،
چطور اسلحه به چاقو تبدیل شد؟ نفهمیدم، چطور آن جانی به دختر زیبای مو طلایی تبدیل
شد؟ نفهمیدم، چرا آن جانی به طرف من آمد و نیت کشتن مرا داشت؟ نفهمیدم، چرا آن
مردم با خنده از دست آن جانی ها فرار می کردند؟ نفهیدم، چطور حیاط با نور زرد روشن
شده بود؟ و در آخر نفهمیدم، چرا به سینه ی کتاب زرد رنگ، چاقو فرو می کردم؟؟؟؟ آه خدایا... چقدر، من
نفهمم... آخر نباید به دنبالِ،دلیل ها، در خواب بود... دیشب
این قول را از بالشتم گرفتمم که حتما خوابِ پول مککارتنی و جان لنون را ببینم...
ولی از قضا این خواب را باید می دیدم... ولی آیا این خواب بود...؟ آخر
هم نفهمیدم... يكييكي، يا دو نفري بعضيها دست در دست هم و برخي دسته دسته و گروه گروه آنان كه به راستي دوستت دارند در پشت ديوار از سويي به سويي گام ميزنند ناز كدلان و هنرمندان پايداري ميكنند! 5 دی 89 ......یکی از همون
روز های گوه زندگی که بلاتکلیفی داره روم بالا میاره....... سه شنبه
اومدم تا گفته باشم که، وقتی یکی از لباس های چند سال پیش و پوشیدم، دیدم آستینش تا آرنج، زور می زنه، و شلواری اش هم، تا زانو بیشتر نمیره... مادر گفت:" کوچیک شدند، بندازشون آشغالی" ولی من یه چیز دیگه حس کردم:
«من فهمیدم که مشکل از لباس ها نیست که کوچک میشند، مشکل از دست و پا های ماست، که بزرگ میشند»
در اینجا بود که بغض گلوی، رویاهایم را فشرد.
.::پایان پست اول::.
27 آذر 89 غریب احوال 4

من آدم غریب احوال هستیم، یعنی داره شدتش بیشتر میشه، فکرشو بکن، وقتی توی خونه خودت دراز بکشی و چیزهای مورد علاقت رو گوش بدی، بعد از یک چرت 10 دقیقه یهو از خاب بیدار بشی، یک لحظه احساس غریب بودن بکنی، احساس کنی که باید از اونجا دور بشی و بری به جای که مال خودته، و بهش نزدیکی بیشتری داری ، می دونم ،از تکرارِِ، وقتی به چیزی زیاد نزدیک باشم و تکرار زیادی داشته باشه، برام غریبی میاره، از این بابت، دیوانه فرضم می کنند، که این خودش یک ترفیع مقامی بود، در حالی که هنوز غریب احوال هستم، اما دیگر از این نارحت نیستم، اکنون همه برایم مهم هستند، حتی آن کودکی که سر ظهر، نزدیک اذان، در پارک می آید و روی تاب بغلی می نشیند، و من سر صحبت را باز می کنم و او هم در پاره ای از موارد دروغ می گفت، گویا از مدرسه فرار کرده بود، ولی می گفت که اجازه گرفته، می گفت که شاگرد اول است، ولی دروغ می گفت، اشاره به خانه های مجلل می کرد و می گفت: خونمون اونجاست"، ولی بعد که تعقیبش کردم، دیدم دروغ می گفت ، ولی بهتر است واژه ی دروغ را برای آن کودک به آن معصومی که خوب می دانست، برای بهتر بودن باید دروغ گفت، استفاده نکنیم... این قانون طبیعت است... و او جزئی از طبیعت...
حتی از آن چند دختری که در نوجوانیمان، در دوران بلوغی و خامی و زشتی، هر از چند گاهی به تمسخر من می پرداختند، تا اوقاتی بس شیرین تر داشته باشند، ولی به گفته خودشان،برای صمیمی تر شدن است، ولی اکنون نظرشان عوض شده، ولی حتی در آن زمان و هم اکنون از نگریستن بر آنها متاسف نبودم، و خودم هم با آنها می خندیدم، البته نه به خودم بلکه ،از این بابت که دوستشان دارم. تاسفم از این است که آنها «حقیقت را نمی دانند» و من می دانم، آه... چه دردناک است دانستن حقیقت، «دانستن حقیقتی به تنهایی»...اما آنها این را نمی فهمند، نه، نمی فهمند...
ولی غریب احوالی بودن، عصبی کننده است... دیگر همه چیز غمگین و تا حدودی ترسناک شده است... شب های تار و گرفته، تار تر این ممکن نیست، ساعت ها همه از 10 گذشته اند، و من همیشه در حال بازگشت به خانه، و همش در فکر حسرت و حسادت، این را گفته بودم که آدم حسودی نیز هستم، مهم نیست، الان گفتم... آن قدر هوا تار و مه گرفته است که باور کردنی نیست، حتی فراتر از مفهوم خود کلمه. در این چند مدت تمامن بارن می بارد، و نمی دانم آیا حقیقتا بارن است که می بارد و یا اینکه حقیقت در چشمان من است که مدام تمنای باران را دارد و همیشه طلب خیس بودن را دارد...ولی این بار حقیقت، خود باران است که می بارد، همیشه هم بعد از بارن نم و مه عجیبی به بار می آید که ترسناک است، بسیار ترسناک تر و غمناک تر از زمانی که بارن می بارد، همه چیز بخار پس می دهد، هر سنگ و چوبی در هر خیابان و کوچه ای، به «گونه ای که پایان هیچ چیز چون کوچه، معلوم و مشخص نیست... چقدر سرد و سر درگم...»
گاهی پیش خودم فکر می کنم که اگر چراغ های برق روشن نبود، منظره دلگشاد تری را حس می کردم، چون تاریکی حسی نزدیک تری دارد، و حقیقتی است که دروغ نمی گوید، چون چیزی برای دروغ گفتن ندارد... همه ی چیزهای زیبا در روشنی مشخص نیستند و معمولا همه ی زیبایی های زشت اند که در روشنی، زیبا دیده می شوند... فقط کافی است گاهی بعضی ها را در تاریکی دید... بدون در نظر گرفتن نور یا همان ظاهر ...
به خانه می آیم، هر شبم را در سودای رهایی می بینم، و به آن تک ستاره
ای که همیشه در کنار ماه است فکر می کنم، و گاهی به آن طرف ماه که همیشه
تاریک است، به آن نیمه تاریک ماه، و آن، مرا یاد چیزی می اندازد: کشوی میز
را باز می کنم، تپانچه ای که دو ماه گذشته خریدم را روی میز می گذارم،
2ماه است که فکر می کنم باید خودم را بگشم، تنها در اتاق، با نور یک چراغ
مطالعه، و کتاب داستایوفکسی که خاک خوردهو می گویم: خوب...؟ و با قاطعیت هر چه تمام پاسخ می دهم، خوب...
و این یعنی که باید خودم را بکشم، نمی دانم چند وقت شد که پشت این میز
نشستم و می خواستم که خودم را بکشم، زمان را نداشتم، هیچ زمان ساعت مچی
نداشتم، ... ولی در این میان افکارم با من به بازی در افتادند، یاد آن
کودک درون پارک افتادم، که دوست داشت خودش را برایم بزرگ کند، تا من به او
احترام بیشتری بگذارم... به چکمه و پالتوی کوچک و قرمز رنگ آن دخترک 3
ساله ی زیبا... در به این فکر کردم که چقدر دوست داشتنی است که پسری به
سراغ همان دخترک برود و به او پیشنهاد دوستی بدهد و دخترک، پاسخ بدهد که،
پسری را دوست دارد، یعنی خیلی دوست دارد، و نمی خواد با هیچ کس دیگری
باشد، و نکته ی زیبای داستان آن باشد که پسرک من باشم... به این فکر کردم،
که چقدر زیبا بود که به سالن تئاتر بروم و همه مرا بشناسند، و با انگشت
بهم نشانم دهند، و از آثارم با خود صحبت کنند... و بعد به این فکر کردم که
برای کسی مهم نیستم، کسی صبح ها منتظر گفتن صبح بخیر
من نیست، و همین طور در شب ها کسی نمی خواد واژه ی بسیار دوست داشتنی "شب
بخیر" را بهش تقدیم کنم... کسی نمی خواهد برایم مهربانی کند، کسی نیست که
صبح ها برایم، پیام ،"خوبی عزیزم..؟" را بفرستد،...رو به روی پنجره می
نشینم و در این افکار خوابم می برد، خوابی که هیچ زمان به این راحتی و
سنگینی نبود، و در این میان خواب دیدم که تپانچه را روی قفسه ی سینه ام
نشانه رفته ام، و ناگهان، صدای شلیک و من از خواب میپرم، و همزمان صدایپیامگیر تلفن همراه می آید و صدای خانمی می گوید: "سلام... سللللللا
م.... خوبی عزیزم، چطورییییی، تولدت مبارک، واییییی که چقد دلم برات تنگ
شده... اًاااه چقد لوس... هیچ وقت از این جمله ها بهت نگفتم ، خوبیییییی،
تولد ... تولد ... تولدت مبارک... مبارک ... مبارک ... تولدت مبارک... مثل
اینکه خوابی، یا شایدم پیش دوستات داری ...!!!! چییییی مشروب ...؟ شیطون
نخوری ها، اگه به مامان نگفتم... مامان کنار منه ها... بگم ... بگم... هه... نه جدی، من دوستت دارم، عزیزم، همه دوستت داریم، همیشه موفق تر باشی، چون می دونم الانش هم موفقی... شب بخیر" و تلفن قطع شد... و من تپانچه رو توی کشو میزارم، چون دوست دارم:
دوست دارم در همان کوچه ی مه گرفته به خانه برگردم، به اتاقم، و با پوستر های دوست داشتنی ام حرف بزنم، در باره ی اتفاق های که امروز افتاد، درباره ی قهوه ای که از دستم ریخت روی لباس یکی از خانم ها... در باره ی اینکه، مادرم که در اتاق پذیرایی زیر تلوزیون روشن، با قصه هایِ شبِ، فارسی 1 خوابش برده است، در باره ی اینکه من کی مجسمه ی اسکار رو به خونه میارم...در باره ی اینکه فردا باید برم و کس مارلون براندو رو به قد 50×70 چاپ کنم...در باره یاینکه، من باید آن پسرک را پیدا کنم و به بگویم که برای خوب بودن نیاز نیست دروغ بگوید... و به همان دختر بگویم که چقدر، دوستت دارم...
«رنج زیبایی است، زیرا تنها در رنج است که اندیشه حاصل می شود»
امیلیانو زاپاتا: این جمله حقیقت است، ولی آیا این حقیقت، زیباست...؟
... پایان پرونده 4 ...
27 آذر 89 زندگی به هر قیمت 3

به دوستی پیامی فرستادم که در کجای این دنیای خاکی نشتسی...؟ در جواب گفت: آزاد شهر... من: چه اسم با مسما و زیبای... ای کاش همهی جهان نامش آزادشهر باشد... و در ادامه نوشتم: خونه گرمه، اینو از صدای سوختن شعله ها فهمیدم، اتاق روشنی سردی داره به اندازه یه مهتابی کم سو، از بیرون نوری به داخل نمیاد اگه هم نوری باشه، پرده ها سدشونه، سر درد یه طرفه ی مغز، از اون میگرنیاش، چشم های سرخ شده، و نیمه بسته، لم داده به یه صندلی به حالتی که از کمر درد زجر بکشی، عکس های شخصیت های مورد علاقت روی دیوار در حال چرخش، و در حال توهین به من، کتاب داستایوفکسی جولو روم بازه، فقط بازه، آرم شرکت Xp توی صحفه سیاه مانیتور در حال بازی. و هزار غیره دیگه، انگار همه دارن میگن، امیلیانو زاپاتا، تو غمگینی، یا ... شایدم تنها... و اون توصیه کرد که: شاد باش...
فقط همین... شاد باش... جالب و آموزنده بود، باید من شاد می شدم... ولی آیا من باید شاد می شدم، یعنی چطور من باید خومو شاد می کردم، یعنی باید آدم خودش ، خودشو شاد کنه، به هیچ دلیلی، در حالی که هزار دلیل بر شاد نبودن وجود داشته باشه...؟ آه... من چه خر بودم که یک عمر فکر می کردم که باید بیرون و یا همون جامعه و یا هرچیز دیگه ی بیرونی تو رو شاد کنه، با یک اتفاق و یا هر چیزی دیگه ای... ولی مثل اینکه باید آدم خودش، خودشو شاد کنه... و حالا من می خوام تمام سعیمو بکنم، می خوام شروع کنم... ولی اون نگفت چطور ... عیب نداره من سعی می کنم...از صندلی با اون حالت، شکنجه وار بلند میشم، و مهره های کمرم، بر میگردند سر جاشون، و حالا شروع می کنم ،... دارم زور می زنم...اِاا... نفسم بند اومد... چه سخته این شاد بودن... دوباره سعی می کنم، پسر زود باش دیگه، شاد شو... دوباره زور می زنم... اِاا... نه فایده نداره، تازه خورد به مغزم و سردردم هم بیشتر شد، از بس که زور زدم، قرمز هم شدیم... لعنت به این شانس بد؛ شارژم هم تموم شد، نمیشه ازش بپرسم، حتما می دونسته که توصیه کرده... ولی من همچنان زور می زدم که شاد باشم و عرقی که از من خارج می شد، و در این زور زدن ها هر چی که فکرشو بکنی از جو چشام رد می شد ،اینقدر ذهن فعال شد که برای صرفه جویی داشت اکثرشونو تجزیه می کرد و تعدادی از پایین دفع می شد و تعدادی از بالا بیرون ریخته میشد، ولی در این میون یک فکر نه از پاییندفع می شد و نه بالا میریخت بیرون، هرچی انگشت تو گلوم کردم که بیرون بیاد، ولی نه، فایده نداشت... و تازه غمگین تر هم شدیم... می نویسیم...
من دوستی دارم که اون دوست من ، دوستانی داره، و یکی از دوستان دوست، دوست من، برادری داره که اون برادر دوست، دوست من هم دوستان زیادی داره، اینا اصلا مهم نیست، به این فکر نکیند...
اون خودشو می کشه... همون برادر دوست، دوست من... همه میگن به دلیل
خریت... ولی من اینو نگفتم... همه می گفتند که از شکست عشقی، ولی من احساس
می کردم که این دلیل کاملی براش نبوده چند عامل دیگه هم وجود داره که باید
روشون تشدید گذاشت، و سیبیلشو چرخوند...
اون زمانی که فهمید، دنیا خیلی عجیبه و باید، براش ذوق کرد، صاحب دو مادر شد، و در این حال هم از نعمت تنها پرد محروم شد، و از این بابت چشاش خیس شد... اون موند و یک داداش هم سن من که تو اون موقع، احتمالا داشتیم سر این بحث می کردیم که: کی تو کلاس زورش از همه بیشتره، و یا اینکه کلاس ما زورش بیشتره یا کلاس بغلی... اون باید از این داداش و یک مادر 55 ساله که وضعش اندازه ی سنش نبود، به دلیل مریضی مراقبت کنه،و یا خرج خونه رو بده... ولی اون نکرد ... انگار طمع چیز های رو داشت، و یا نه شاید هم می خواست مثل همه ی هم سن و سالاش باشه، دوست دختری داشته باشه، که مدام خبر بگیره و قربون صدقه بره... و اون هم مثل همه ی دوست پسر ها، هی بپرسه که کجا بودی، زود برو خونه، خیابون تنها نری ها، وقتی که سرد شد، کتشو بده به دوست دخترش، وقتی که سردرد شد، براش بوس بفرسته تا بزارتش روی سرش و زود خوب شه، وقتی ناراحت شد، بپرسه چی شده عزیزم...؟ و براش هر شب پفک بگیره و ... و هزار مساله ی ساده ولی سنگین و غیر قابل درک برای اون... اون می خواست پدری داشته باشه که شب ها با ماشین برن توی خیابون یه دوری بزنند و پدر جولو یک آبمیوه گیری نگه داره و چهار تا شیرموز بخره... و همه بخورند... ولی اینم براش میسر نبوده... پدر اون رفت به دلیل نبود سیبیل... بله اون رفت تا شبها کنار کسی بخوابه که نیاز های جنسیشو، عین این فیلم ها که همیشه می دید، بر طرف کنه... اون رفت تا خودش باشه، و یک تخت دو نفره و یک باکره ی جوون و... آباژور، خاموش...
از این بابت، اون توی خانوادی بزرگ شد که دست نوازش نبود، اون برای درک نیاز های عاطفیش، داشت دچار عقده می شد، اینو میشد از کارای که انجام می داد فهمید،برا جلب نظر دخترا دست به کارای عجیبی میزد، کارهای که از گفتنش، آدم به شرم میاد... ولی کسی با اون نبود، و این داشت براش یک معضل می شد، و بلاخره درس تعطیل، علافی بیشتر، دختر بازی بیشتر، خونه کمتر، خانواده اصلا، سیگاری بیشتر، پارک بیشتر، داشت کار به جای باریک نزدیک می شد که... بلاخره تو یه روز بارونی، با کسی دوست شد، و منتظر بود تا تمام رویاهاشو به حقیقت برسونه، ذوق داشت، هر شب صدها پیام براش می فرستاد، براش کلی خوراکی های رنگارنگ می گرفت، مدام ازش تقاضای اینو می کد که برن پارک و با هم تاب سوار شن، و هر شب بهش شب بخیر می گفت ... ولی انگار دخترک اونو برای حفاظت شخصی می خواسته و یا حتی برا تفنن، و بشدت به اون بی احترامی می کرده، و بلاخره یه روز به پسر چیز های گفته که، مربوط بوده به حقایق زندگی پسر و هزار توهین ... و در آخر به پسر گفت: تو کجای دنیا دیدی که زن متشخصی بره بیرون و سگی دنبالش نباشه...
و پسر میره خونه، کفش های کوچیکشو کنار تخت آهنیش، جفت میکنه، روی تخت می شینه و کمی به رویاهاش فکر میکنه، و حسرتی که باید بکشه... چهره ی خنثی و یخی داره و تصمیمی میگریه، بلند میشه، لباسشو درمیاره، همشو... شیر حموم رو باز می کنه، میره توی حموم، زیر دوش، "اووووه... لعنت"، و بعد بر میگره دوباره لباساشو می پوشه، همشو... و میره مادرشو با اون چهره ی کهنه، و مریض از رو صندلی بلند میکنه و از خونه بیرونش می کنه و درو محکم می بنده ... بر میگرده لباساشو در میاره، همشو...و میره توی حموم... به تنهایی توی اون جمعیت نیست ولی حالا تنهاست، برای هدفش.... صدای شر شر آب کر کنندست... و فریاد های که دوست داره بزنه، و داره دلشو جرر میده، ولی اینکارو نمی کنه، از یه ترس... حالا اونِ و یک تیغ تیزُ که روی لبه ی رویاهاش نشسته، با دستی لرزان و ضعیف و... و...حالا برشی که داده میشه، نور قطع میشه... خون وارد فاضلاب میشه... و فاضلاب به رویاها خوش آمد میگه و دیگر رویاها به استقبالش میان...و حالا دیگه رویای تو این دنیا نیست که براش، چشاش خیس بشه...
اون زندگی به هر قیمتی رو نمی خواست....
ایمیلانو زاپاتا: رهبری جزء خودتان وجود ندارد... همه ناقص اند
پایان
18 آذر 89 دو خودکشی 2

دو خودکشی...
دو خودکشی که از هر حین معماست، هم از حیث درون و هم از حیث برون. طبیعی است که موافق با طبیعت بشری در جست و جوی این معما به دلایلی برسم، هرچند بی سود، ولی برای ارضای کنجکاوی خودم...
خود کشی کننده دختری بیست ساله از قشر بوژوا و خانواده ای متعهد و معتقد به اصول و مذهب، او «پارچه ای آغشته به کلروفرم را بر دهانش بست و بر بستر گرانش خوابید ... و مرد» و پیش از مرگ یاداشتی را از خود به جای گذاشت:
« به سفری دور و دراز می روم. اگر موفق نشدم، با یک شیشه کلیکو (نوعی شامپاین)
رستاخیزم را جشن بگیرید. اگر موفق نشدم، از شما می خواهم که هنگام دفن کردند
کاملا مطمئن شوید که مرده ام، چون بسیار ناخوشایند است که آدم در زیر زمین به هوش
بیاید. هیچ شیک نیست!»
در این وصیت نامه، این کلمه پایانی «شیک» به گمانم که از هر گونه بنگریم، نوعی آهنگ اعتراضی به گوش می رسد، و یا خشم... اما علیه چه؟ تنها مردم عادی و مبتذل هستند که به علل مادی و مشهودی و خارجی دست به خود کشی می زندند، در حالی که از متن نامه این بر نمی آید. پس این خشم و آزردگی از چه بوده؟ از نوع بیانش، به خصوص در این سطر آخر، این بر می آید که او علیه بی معنی بودن زندگی، سادگی زندگی از «تصادفی بودن» این ظهور از این «بی معنی بودن» و «عدم سازش» به واسته نیافتن برخی «سولاالت» و «عدم توان» در «کشف حقیقت» او را خشمگین کرده، و رفت تا به پاسخ های که در این دنیا به «خط راست» به او فهمانده بودن را به «خطوط پیچ چونه» چون حقیقت زندگی کشف کند.
به نظر می رسد با روحی سر و کار داریم که علیه «راست خطی» پدیده ها شوریده و این «راست خطی» را که از کودکی از طرف پدر به او القا شده، بر نتافته است. با این همه او احتمالا به تعالیمی که پدر در کودکی به او آموخته اعتقاد داشته، و به همین علت ساده ی «سردی، تاریکی و ملامت» ، و یا به سخن دیگر، در اثر رنج حیوانی و غیره مرده است... او انگار از نبود هوا و خفگی مرده است، به خاطر همین او با خفگی از کلروفرم مرده است، روح، در معنا، این «راست خطی» را بر نتافته و در معناخواستارچیزی پیچیدتری چون حقیقت دنیا بوده است....
خودکشی دیگر متعلق به دختری جوان که خیاط بوده و خودش را از طبقه چهارم عمارتی متعلق به شرکتی دوزندگی بوده به پایین پرت کرده، «زیرا قادر به یافتن کاری که مایه و معاشش را تامین کند، نشده بود». او در حالی خود را به پایین پرت کرده که بود که شمایل مذهبی در دست داشته و از این بابت بسیار عجیب است که انسان معتقد دست به کاری بزند که از هر صورت بخواهیم بنگریم از دید دین و مذهب، ناشایسته ترین عمل ممکنه است... کاملا مشخص است که هیچ سخن اعتراضی در کار نبوده: صاف و ساده، زندگی دیگر ممکن نبوده است: «خدا نمی خواهد که زنده باشم» و دختر اشهدش را خواند و مرد....
چیزهای ساده در اطراف ما بسیار انبوهند که می توان ساعتی را به نگرش در باره ی آنها اختصاص داد و یا گاهی به زور آنها وارد نگرش ما می شوند... این دو جوان که با فروتنی که به زندکگی خود پایان دادند، مایه ناراحتی ذهن می شوند. این دو موجود چقدر با هم فرق دارند، انگار از دو سیاره متفاوت آمده اند! چه مرگ متفاوتی! کدام یک از این دو بر این جهان بیشتر رنج برده...؟ اگر چنین پرسشی جایز باشد...
پایان

این عکس هم به مناسب سالگرد مرگ جان لنون فقید... نیت بر این بود که پستی برایش اختصاص دهم، چندین سطر هم نوشتم ولی نمی خواستم با نوشته های ناچیز خویش ارزشی از این هنرمند کاسته شود، از بابت با تصویری که خود حاکی از بزرگی این هنرمند است اکتفا می کنم. روحش شادتر...
+ دوستی در پاسخ به نظری که در باب، کبوتر بازی و مومن؟ پاسخ داد: «کبوترای من تو قفس بودن ، بال هم نداشتن بپرن» ...بله پرنده ای که بال نداشت...
+از این پس، پست های جدید که که هماهنگ با پست های قبلی هستند را به پست قبلی می افزایم، و فقط به به پست جدید، به ترتیب عدد اضافه می کنم ...
+ ای کاش ما هم شخصی به نام جوليان آسانگ داشتیم و سایت ویکی لیکس را برای ما می ساخت...
پایان
16 آذر 89 مورد ساده اما دشوار 1
پس از چندی، تصمیم بر این شد که، بر این تن لش فشار آورده که دوباره تن به کیبرد دهد، و اندک چرندیاتی چه در باب خویشتن، و چه در باب، احوال اطراف که حسابی هم به این جانب زور می زند، بنویسد... از آنجا که که باید به درس هم برسیم که نمی رسیم، و هم مطالبی را چه در حیث نمایشنامه و چه در حیث فیلمنامه به قلم تحریر در آوریم، زور می زنیم هر چند روز که احتمالا همان دو یا سه روز ،یک زمانی را به اصطلاح،به آپ کردن اختصاص دهیم، و غیر عوامل فوق به عوامل زیر هم می توان اشاره کرد:
هم اینکه، از توان مغز و دستان ما بر نمی آید و هم اینکه حوصله ی شما بر نمی تابد...
به همین دلایل روی سخن را کم کرده، و سراغ اولین پستم که نه، اولین چرندیاتی که امروز به ذهنم خطور کرد، می روم...
تا به حال شده به یک شماره ی که روی روی دُرِ یک توالت عمومی نوشته شده، زنگ بزنین...
داشتم می رفتم کتابخونه برای تحویل دادن کتاب «ادبیات پسامدرنیسم» که انصافا چیزی هم ازش گیرم نیومد، و البته این رو هم باید گفت که جز چند فصل، اونم به صورت مختصر، نخوندمش..., و تقریبا به اونچه که می خواستم به چند درصدش رسیدم، منتظر تاکسی خطی بودم، که بعد از چند لحظه اومد، و در عرض کمتر از چند پلکبه هم زدن، دو تن از عزیزان چون قرقی سوار بر ماشین شدن، یکی پسرکی خام که جلو سوار شد و دیگری دخترکی خوش سیما با صورتی درخشان و لبانی چون رگه های گیلاس و سینه های که از روی لباس به سان دو کبور بی تاب به جست وجوی یکدیگر می جستند (این دو کبوتر اقتباسی از رمان کلیدر، اثر دولت آبادی) در صندلی عقب سمت راننده نشت و من هم سومین نفری بودم که باید سوار می شدم، و من هم صندلی عقب ماشین نشستم... و از بوی ادکلون اون دختره به شوق اومدم، البته اون هم از بوی ادکلن من به ذوق اومده بود، اینو از استشمام های فهمیدم چون به گونه ای بود که با گوش شنیده می شد... ولی حالا منتظر یه شخص چهارم، که چقد وجودش احساس می شد، اولین باری بود که منتظر چهارم شخص بودم مفرد بودم، ولی از فرصت استفاده کردم و کتاب رو باز کردم و شروع کردم به خوندن قسمت های که دیالوگ داشت، و داشتم کم..کم... خوشم می اومد، و البته هواسم به نگاه های زیر چشمی دخترک هم بود، و عمحبتی که از این بین ردو بدل می شد، و ناگهان، در وا شد و زنی چادری، نیت کرد که نار من بشینه، من هم به آن دخترک نزدیک شدم، یعنی باید طوری می نشستم که اون زن چادری که انصافا هم شیرزنی بود برای خودش، جا می شد، پس من باید هر چه بیشتر به اون دخترک می چسبیدم، و اون بو داشت بین سورخا های دماغم مانور می داد، و منو مست می کرد، که ناگهان راننده مثله یک (فلان) پرید وسط گفت: نه پسر جان، شما پیاده شو، خانم بشینه و بعد تو بشین...!!!! ما هم یک لبخند سگی... و اطاعتی از بابا سخن او... تازه این خانم چادری هم بچشو بین من و خودش قرار داد تا مبادا ستون های دین با بر قراری ارتباط من با اون ترک و یا حتی بشکند... خلاصه مسیر طی شد و ما مشغول کتاب خوندن، و رسیدیم، وارد کتاب خونه شدم، وارد سالن کتاب ها شدم، رفتم تا کتابو بدم، ولی گفتم یه چند صفحشو بونم اگه خوشم نیومد، برم بدم...
رفتم تو سالن مطالعه و مشغول مطالعه شدم... و بعد روی میز با انبوهی از شماره ها مواجه شدم، با عنوان های، "یه عاشق مریض و شماره تلفنش، ببین من علی هستم، می تونی به من اعتماد کنی، و شمارش، عشق و شمارش، من عاشق تو هستم و شمارش (نمی دونم این سر حرفش با کی بود) مردم از غم عشق و شمارش، عشق فقط مادر و شمارش و هزاران هزار شماره ی دیگه چه از پسر و چه از دختر... " و اینجا بود که سوالاتی برام به وجود اومد که چطور...؟؟؟
چطور میشه، شمارتو برا کسی بنویسی که نمی دونی کی هست، جایی بنویسی که نمی دونی چی است، آخه رو میز عمومی هم شماره می نویسن!!!!!
رفتم توالت کتاب خونه، نشتسم، شلوارمو کشیدم پاین با تمام مخلفات زیرش، جامو تنظیم کردم، محل فرود رو هم مشخص کردم و مشغول شدم و سرمو که بالا آوردم با انبوهی از شماره ها روی در توالت آشنا شدم، که کم هم نبودن، البته غیر از شماره چیزای دیگه هم بود... دوست داشتم به یکیشون زنگ بزنم و ببینم که چطورن، ولی از اون جهت که این جور آدم ها دارای شخصیتی دوگانه هستند، یعنی از یک طرف طلب دوستی می کنند، و زمانی هم که بهشون زنگ بزنی فحش میدن، زنگ نزدم، ولی اونچکه برام مهم بود این بود که چرا تو فرهنگ ما اینقدر این نیاز به حدی رسیده که طرف راضیه با هر کسی باشه، و براش فرق هم نگنه که اون شخص کی باشه، و اصولا هم اصلا اونو ندیده باشه و اصلا ندونه که طرف چه شکلیه و چطور اخلاقی داره و یا اصلا آدم هست؟ و در کل اصلا وجود داره؟
این شده یک معضل که برخی به خاطرش درسشونو ول می کنن، بعضی ها به خاطرش شغل و یا حتی آیندشونو به خطر می اندازند چه مشکلاتی که نمی کشند، و چه دعوا ها و چه جنگ ها که نمی کنند، و چه کتک ها که نمی خورند... و چه وقت ها که حدر نمیره، و چه شخصیت ها که خرد نمیشه و این از این میاد که شرایط آشنای با جنس مخالف تا دوران دانشجویی به صورت اجتماعی و گروهی فراهم نمیشه، و تا حد مرگ هم بینش خط کشیده میشه، تا مبادا پایه های دین سست نشه...و این کمبود های که باید بر طرف بشن، تا مبادا مانند بعضی ها که خودم به عینه دیدم هویتشونو از دست ندن... حرف در این مورد زیاده که حوصله نیس تو پست اول بهش رسید... فقط گفتیم یه پستی گذاشته باشیم...
موردی ساده و در عین حال دشوار:
و اما آیا به نظر شما مجرم است، نامادری 20 ساله و باردار که فرزند همسرش را از بابت بی توجهی همسر به او و خوانواده و اقوامش، از لبه ی ، پنجره ای با گلدان های با گل های قرمز و صورتی در ساختمان 6 طبقه ای که بچه در حال نظاره ی خیابان و گذر ساده ی مردم بوده ،با سر به پایین پرت کند، و سپس به سرعت به اداره ی پلیس مراجعه کند، و اعتراف به عمل آورد و هدف خود را نیز به روان شرح دهد، و در حالی که بچه عاری از هر گونه خراشی چه برسد به شکستگی و یا حتی مرگ...!!!! آیا این زن مجرم است؟ و شما احساس می کنید که چه کسی بیشترین ظلم در حقش پیش خواهد آمد در صورتی که دادگاه حکم عفو و یا قصاص و هر چیز دیگری دهد...؟
(توجه داشته باشید، نامادری باردار است، اعتراف را سریع به عمل آورده، بچه هم کاملا سالم است، و در اصل نامادری هیچ گونه قتلی را مرتکب نشده)
معذرت نوشت: اولین پست طولانی شد و و هم بی سرو پیکر و من معذرت
پایان
